![]() | Pierre - Killer | ![]() |
| ||
![]() | Found at bee mp3 search engine | ![]() |
|
شیخ الکبیر، آن میخ المنیر(1)، آن سلطان دولت احمدی، آن دُر غلطان کارآمدی، آن اب العروس المحمود، آن صاحب دولت موعود، آن آمده از بلاد رامسر، آن معاون ظاهرا خودسر، آن شیخ المهندسین، آن مالک میراث زمان و زمین، آن رابط مشکوک، آن ضابط دائم الکوک، آن ساری دائما جاری، آن رئیس سابق شهرداری، آن قطب المهاجرین، آن محب الظاهرین، آن شیخ طیار، آن آکل ماست و خیار، آن پیامبر جدید بنی اسرائیل، آن پیام دهنده آمریکوفیل، آن دائم الدیدار، آن یار غار، آن سابقا بیکار، شیخنا و مولانا اسفندیار، رحیم بود و دائما در سفر و در حال جیم بود و در کابینه نهم مقیم بود. نقل است چون خواست به دنیا آید، مرغان هوا گریستند از هیبت آن طفل تا عقابی بیامد و مرغان را بخورد، پس آن طفل بدنیا بیامد، آمدنی. و چون زاده شد قنداق خود بدرید و بر دایگان خویش ...ید(2)، و به باغی رفته و راه همی رفت و صد حکیم و شیخ در فعل او حیران بودندی و از همین رو چون دائما در راه رفتن همی بود، وی را شیخ مشائی گفتندی. ابتدای کار او آن بود که در عبودیت پدر بود و اگر چه بنده زاده بود ولی از دو کون آزاده بود. نقل است شیخنا در ایام صباوت به کشتی در نشست، و چون به دریا شد، صاحب کشتی مزد طلب کرده همی گفت: اخ کون دااش! ( ترجمه: لطفا پول ما را بدهید) گفت: ندارم. چندانش بزدند که بیهوش شد. چون به هوش بازآمد، مزد طلبیدند. گفت: ندارم. دیگر بار بزدندش. پس گفتند پای تو بگیریم و به دریا افکنیم. ماهیان دریا درآمدند و هر یک دلاری در دهان به ایشان دادند. صاحب کشتی این را که دید، همی گفت: WooooooW و بیهوش همی گشت و چون به هوش آمد درپای او افتاد و اطاعت او همی کرد از آن معجزت. و چون در دریا بود از کشتی پائین جسته و بر آب راه همی رفت تا به ساحل رسید. صاحب کشتی چون این را بدید همی گفت: " الاشک العظیم! ایف انا ذهب بالماء وای یو ینتظر بالدولار"( ترجمه: آخه الاغ! اگر بلد بودی روی آب راه بری مرض داشتی سوار کشتی شدی که کتک ات بزنیم؟) و این از کرامات شیخنا بود. و سبب توبه او آن بود که دائم السفر بود و چون به عثمانی درآمد شبی به مجلس شیوخ رفته به دعا و نماز همی مشغول شد تا ضعیفه ای بر وی ظاهر گشته همی قر داد، شیخنا در او سخت نگریست، اما هیچ نگفت. ضعیفه را باز قری دیگر درگرفت و رقاصگان آمدند و قر همی دادند تا شیخنا نماز تمام همی کرد و خشمی سخت بگرفته گفت: " ایت ایز نات اسلام، آی ام آمبرلا" و از آن بود که توبه همی کرد و از فرط انابت دو وبگاه تعطیل همی کرد و دیگر نه خود برقصید و نه به مجلس رقص همی گشت. نقل است که شیخ مشائی را شبی شیخ الرابطین معروف به امیر احمدی بصورت جهودی بر وی ظاهر گشته بدو گفت: " آی لاو یو وری ماچ" و شیخنا جواب همی داد: " می تو" و از هیبت این خواب صیحه برکشیده، ده شیخ بر وی ظاهر گشتند و علت پرسیدند. شیخنا بگفت: " ما دوست ملت اسرائیل هستیم." و چون این بگفت شیخان وی را بزدند. پس گفت: " من نگفتم ما دوست ملت اسرائیل هستیم." پس شیخان باز او را بزدند، از آن سبب که شیخان مرض داشتندی و در هر حال می زدند. پس بگفت: " به هزار بار بگویم که منظور من از اسرائیلی ها فلسطینی ها بود" پس این بار نیز او را بزدند تا شیخ منور محمود العلماء بر وی نازل گشته و شعری بخوانده و همی گفت: شعر من رو رو سیا کن و دست تو بذار تو دستم ( ترجمه شعر: حواسم هست، بالاخره تو پدر عروس منی دیگه خره، نمی ذارم ضایع بشی) شیخ محمد نوری از علمای طریقت " سیمائیون" از وی جملات عالی نقل کرد. پس شیخنا بگفت: " النوروز اول السنه"( ترجمه: نوروز اولین روز سال می باشد.) و بگفت: " انا ینتظر بالمناظره بالساعه الکثیر"( ترجمه: من برای یک مناظره صد ساعته آماده ام) و بگفت: " لایستعفی بالنوکر المله زورکی"( ترجمه: بابا استعفا نمی دم، زور که نیست) نقل است چون خواست بمیرد عزرائیل بر وی نازل گشت و گفت آماده باش تا جانت بگیرم. پس بگفت: دقیقه ای فرصت ده تا آنچه خراب کردمی بقاعده کنم. و عزرائیل وی را فرصت بداد تا به قول خویش کند. و از آن روز هشت هزار سال بگذشت و عزرائیل بمرد و شیخنا کار تمام نکرد و هنوز زنده است رضی الله عنه. 1) میخ المنیر: میخ نورانی، نوعی میخ که برق می زند. عضو سمج کابینه نهم. + نوشته شده در یکشنبه 1387/06/31 11:44 توسط اوستا پورمزد |
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/27 14:20 توسط اوستا پورمزد |
از غصه نپرهیزم ، چون زاده ی پاییزم! فرض كن دوستت ، همكارت ، رفيق قديميت ، كسي كه سالها كنارت بوده يكباره بخاطر تو مي افته توي درد سر... يا اينكه وقتي داشته براي تو كاري انجام ميداده يه بلايي سرش مياد... تصادف مي كنه ، مریض میشه ، گرفتاري براش پيش مياد. يا نه ...قانوناً و عرفاً شما وظيفه اي در قبال اين آدم نداشتي و نداري كه آنچه در محدوده ي قوانين و بايد ها و نبايد ها بوده شما به خوبي اجرا كردي و باز اين دوست و همكار قديمي به درد سر مي افته ... چه كاري براي خودت انجام ميدي ؟؟!! براي اون چي ؟ براي خانواده اش كه نگران آينده هستن و تو رو مقصر مي دونن !! براي بيمارستان كه تا پول نگيره نگاه به مريضت نمي كنه ؟ براي روزبه كه هم دير مياد و هم فكر ميكنه مي تونه با كدخدا منشي مشكل رو حل كنه ..!!! روزگار سختي شده ... يه عزيزي توي مترو ميگفت همه ي اين بدبختيها بخاطر اينه كه عشق مرده !!! عشق به خدا ، عشق به همنوع ، عشق به وطن ، حتي عشق به معشوق ! پ ن : ۱- چه خوب كه توي اين مملكت هنوز ميشه يه چيزايي رو سريع فروخت و تبديل به اسكناس كرد . ۲- براي ما كه ماشين نشد ، خصوصاً بعد از اون تصادف ، خدا كنه براي كسي كه به هزار بهانه ۳ ميليون زير قيمت مي خره چرخش بچرخه ... ۳- جامعه ي پزشكي ما مثل جامعه ي هنرمندان ، مهندسين ، پرستاران ، روحانيون مبارز و غير مبارز ، اساتيد دانشگاه و كسبه فقط براي رضاي خدا و خدمت به همنوع كار مي كنند. ۴- برادر من ، عزيز من ، بيمارستان براش مهم نيست كه تو يا بابات كي هستين ؟ از كجا تشريف آوردين ؟ بيمارستان پولو مي شناسه ... ۵- از غصه نپرهيزم ، چون زاده ي پاييزم ! + نوشته شده در سه شنبه 1387/06/26 9:51 توسط اوستا پورمزد |
روياهاي زيبايمان را در كودكي هاي زيباترمان جا گذاشتيم و آمديم به بزرگسالي هاي خشن... و تو خوب مي داني كه بدي هاي من از روز نخست بدي نبود ! من پريزاده اي بودم در تند باد سرد و غمگين زندگي من يگانه اي بودم بي بديل- زيبا تا بينهايت - من خداگونه اي بودم در تبعيد و تو داستان فريب و شيطان و هوس و زياده خواهي را بهتر از من مي داني ... و تو خوب مي داني كه اگر بدي كردم در حق خودم بود و نه ديگري ! و آيين مظلوم نمايي را شما از پدرانتان به ارث برده ايد آنگاه كه خنجر به گلوگاه كبوتران مي نهادند ... كه در پس اين همه هياهو - اينك - در اين گوشه ي تاريك به انتظار وعده اي نشسته ام ... كُلِّ شي ءِ هالک الاّ وَجههُ + نوشته شده در یکشنبه 1387/06/17 10:2 توسط اوستا پورمزد |
+ نوشته شده در شنبه 1387/06/16 20:40 توسط اوستا پورمزد |
گل یا پوچ ؟ دستت را باز نکن حسم را تباه مکن بگذار فقط تصور کنم که در دستانت برایم کمی عشق پنهان است ! + نوشته شده در شنبه 1387/06/16 8:58 توسط اوستا پورمزد |
خدایا! در هوایت نفس می کشم، در نگاهت عـاشـق می شوم، در آرزویت می میرم... خدایا! تو بت منی؛ . . . نشکستنی، شاید! «رمضان مبارك» برگرفته از وبلاگ هليا ـ پياده با خدا + نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11 16:35 توسط اوستا پورمزد |
رفتار من عادي ست اما نمی دانم چرا این روزها از دوستان و آشنایان هرکس مرا می بیند از دور می گوید: این روزها انگار حال و هوای دیگری داری! اما من مثل هر روزم با آن نشانی های ساده و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی مثل همیشه ساکت و آرام این روزها تنها حس می کنم گاهی کمی گنگم گاهی کمی گیجم حس می کنم از روزهای پیش قدری بیشتر این روزها را دوست دارم گاهی - از تو چه پنهان - با سنگ ها آواز می خوانم و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم این روزها گاهی از روز و ماه و سال ، از تقویم از روزنامه های بی خبر هستم حس می کنم گاهی کمی کمتر گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر میشد بگویم این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم از جمله دیشب هم دیگرتر از شب های بی رحمانه ی دیگر بود: من کاملا تعطیل بودم اول نشستم خوب جوراب هایم را اتو کردم تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم با کفش هایم گفتگو کردم و بعد از آن هم رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم و سطر سطر نامه ها را دنبال آن افسانه ی موهوم دنبال آن مجهول گشتم چیزی ندیدم توی یکی از نامه هایم بوی غریب و مبهمی دیدم انگار از لا به لای کاغذ تاخورده ی نامه احساس میشد دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم از نردبان ابرها تا آسمان رفتم در آسمان گشتم و جیب هایم را از پاره های ابر پر کردم جای شما خالی! یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد یک پاره از مهتاب خوردم دیشب پس از چند سال فهمیدم که رنگ چشمانم کمی میشی است و بر خلاف سال های پیش رنگ بنفش و ارغوانی را از رنگ آبی دوست تر دارم دیشب برای اولین بار دیدم که نام کوچکم دیگر چندان بزرگ و هیبت آور نیست این روزها دیگر تعداد موهای سفیدم را نمی دانم گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک یک روز کامل را جشن می گیرم گاهی صد بار در یک روز می میرم حتی یک شاخه از محبوبه های شب یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی می کند گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند اما غیر از همین حس ها که گفتم و غیر از این رفتار معمولی و غیر از این حال و هوای ساده و عادی حال و هوای دیگری در دل ندارم رفتار من عادی است... ( قیصر امین پور ) پي نوشت ۱: آنکه میخواهد روزی پرواز را بیاموزد ابتدا باید راه رفتن ، دویدن و بالا رفتن را بیاموزد.پرواز را با پرواز آغاز نمیکنند ( نیچه ) پی نوشت۲: هرگز مردی ولو بسیار نادان رو ندیدم که نتوانم از وی چیزی بیاموزم ( گالیله ) پی نوشت۳: فقط سستی اراده ما سبب ضعفمان می شود وگرنه انسان همیشه برای حصول چیزی که به شدت آرزو می کند، توان کافی دارد ( ژاک روسو ) پی نوشت۴: بلندپایه ترین مردم در خرد و اندیشه کسی است که خود را از مشورت بی نیاز نداند ( علی -علیه السلام- ) پی نوشت۵: به جای اینکه سعی کنید مرد موفقیت باشید ، مرد ارزش ها باشید ( انیشتین ) من نوشت۱: تو دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی!؟!!! من نوشت۲: چقدر سخته که ندونی میخوای چه کار کنی! من نوشت۳: سرعت گذشت روزها خیلی زیاد شده! من نوشت۴: خسته و بی حوصله و خوشحال!!!! من نوشت۵: چقدر هوا گرمه! + نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11 16:19 توسط اوستا پورمزد |
اينجا براي از تو سرودن هوا كم است .... + نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03 17:0 توسط اوستا پورمزد |
|