![]() | Pierre - Killer | ![]() |
| ||
![]() | Found at bee mp3 search engine | ![]() |
|
ساعت چهار صبح بود كه بيدار شد ، پژمان خواب بود . هر كاري مي كرد خوابش نمي برد خودش را به پژمان چسباند تا شايد احساس آرامش كند ، باز خوابش نبرد . نگران بود از حضور مهمان ناخوانده كه با سرخوشي براي خودش يا جفتي كه همان نزديكي ها بود جير جير ميكرد ... دلش طاقت نياورد ، پژمان را صدا كرد و گفت : مي ترسم ! پاشو ببين اين صدا از كجاست ؟ پژمان با بي خوصلگي گفت : خب صداي جيرجيركه ... از بيرون خونه است ! چيكارش داري ؟ بگير بخواب !!! و بعد پشتش را كرد سمت او و كلمات نا مفهومي گفت و خوابيد ... شايد داشت غر غر مي كرد . سعي كرد بخوابد ولي نمي توانست ... تصور حضور يك موجود ديگر در خانه آزارش مي داد ، شايد به همين خاطر بچه دار نشده بود تا امروز . بيشتر از آنكه ترسيده باشد نگران تماميت موقعيتش بود كه به اندازه ي يك جيرجيرك كوچك تر شده است ... هميشه نگران بود مبادا كسي بيايد و جايش را بگيرد !!! رفت و آمدهايش را كم كرده بود .. مهماني هايش را .. تفريحش را .. كه مبادا پژمان هوايي شود .. نكند به سرنوشت مادرش دچار شود و هزار كابوس شوم ديگر . جيرجيرك همچنان در سكوت شب به تلاشش براي يافتن يك همسر ادامه ميداد ... همه ي شهامتش را جمع كرد و رفت به سمت صدا ... چراغ را كه روشن كرد پژمان بيدار شد و باز شروع كرد به غرغر كردن ! به سمت صدا كه رفت جيرجيرك ساكت شد ، باورش نميشد كه اينقدر باهوش باشد !! همه جا را گشت چيزي پيدا نكرد ، دوباره برگشت به تخت و خودش را محكم به پژمان چسباند .. آرام گفت : مي ترسم ... مي ترسم پشت آن پنجره كسي باشد ! پژمان با بي حوصلگي گفت : ما طبقه ي سوميم ... بگير بخواب دختر ! ساعت 6:30 بود كه دوباره صداي جيرجيرك در آمد . اينبار نزديكتر بود . به بهانه ي رفتن پژمان سر كار بيدارش كرد و گفت : تو رو خدا قبل از رفتنت ببين كجاست ؟ من مي ترسم !!! من حتي از اين ماهي ها مي ترسم ... پژمان بلند شد و با چشمهاي نيمه باز به سمت صدا رفت ... صدا از زير كابينت هاي آشپزخانه مي آمد از روي ميز قوطي حشره كش را برداشت و ... چند لحظه بعد يك چيزي چند باري خودش را به بدنه چوبي كابينت كوبيد و آرام شد !!! پژمان فاتحانه ، انگار كه كار بزرگي كرده باشد جيرجيرك را با جارو و خاك انداز از پشت كابينت ها برداشت و از پنجره ي طبقه سوم پرتاب كرد بيرون ... نفس راحتي كشيد و رفت بخوابد ... ولي همچنان ته دلش نگران بود كه نكند امشب كه پژمان بر مي گردد ، تنها نباشد . نكند بين راه ، در شركت ، در تاكسي و يا هر جاي ديگري با كسي آشنا شود .آخر فكر ميكرد مهرماهي ها تنوع طلبند !!! + نوشته شده در یکشنبه 1387/05/20 9:30 توسط اوستا پورمزد |
از آنجايي كه اين روزها بازار طنز و مقالات انتقادي از رونق افتاده و به بهانه هاي مختلف نمي توان جلوي حركت خيره كننده نسيم مهرورزي دولت عدالت پرور رو گرفت و ما هم چون خيلي بي خايه هستيم زود بساط انتقاد رو جمع كرديم و به جرگه ي موافقين دولت مهرورز ِعدالت گستر ِ قربونش برم الهي پيوستيم ، خواستيم بريم يه گوشه ي كمي رمانتيك كه خير سرمون جدي فكر كنيم ...از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون اول دلمون هواي كاباره كرد بعد گفتيم در شان ملت مسلمان نيست و خيلي وقته اين بساط لهو و لعب برچيده شده .. بعد گفتيم بريم ديسكو كه يادمون اومد تا نزديك ترين ديسكو از هر چهار جهت جغرافيايي بيش از هزار كيلومتر فاصله داريم !!! و بعد هي گزينه هاي مختلف رو بررسي كرديم و در نهايت يادمان افتاد كه ما در تهرانيم و شايد راحت ترين كار براي استراحتي كوتاه رفتن به يك كافي شاپ باشد ... كافي شاپ خلوت بود و فكر كردم امروز روز خوش شانسيه .. نه بحثي ، نه جدلي ، نه انتقادي ، نه طنز حتي .اما چه ميشه كرد كه اين بخت نامراد سرنوشت ما رو با مسخره بازي گره زده !!! چشمتون روز بد نبينه ...در ميز كناري دو خانم نشسته بودند و از بركت صداي زيبا و رساشون جزئيات گفتگو ها تا ۷ كوچه اون ور تر شنيده ميشد .. در ادامه نظر شما عزيزان را به گفتگوي اين دو عزيز لطيف جلب ميكنم : اولي :راستي اون دوست پسر آيدا رو يادته ؟؟ ديشب بهم اس ام اس داده بود ... صبر كن الان برات مي خونم ... دومي : كدوم پسره ؟ آيدا هر شب يه دوست پسر داره ...كدومشو مي گي ؟ اولي :اي بابا هموني كه توي اون مهمونيه ديديمش ...همون مردسيبيلوئه با اون قيافه ي حيووني ! ( تصور كنيد يك مرد با اين هوا سيبيل كه مثل اون گربه ي شرك مظلوم نمائي مي كنه ) دومي : آهان !!! يادم اومد خب چي نوشته برات ؟ اولي : (قبل از اينكه براتون متنو بخونم يه توضيح كوتاه عرض مي كنم تا اونجايي كه من يادمه متن در حدود دو صفحه ي امتحاني بود كه به علت كهولت سن نويسنده و مرور زمان بخشي از آن فراموش شده ، اما همچنان در حيرتم كه تمام اين متن چطور با اين سيستم پيشرفته ي مخابراتي ارسال شد و قسمت يا قسمت هايي از آن حذف نگرديده ؟؟!!! ) در ادامه نظر همه ي عزيزان منتقد دولت ، شركت مخابرات ، همراه اول و دوم و سوم و غيره را به متن اس ام اس جلب مي كنم : آيلار عزيز براي اولين باري كه تو را ديدم قلبم به لرزه در آمد (احتمالاً اين دوست عزيز از موقعيت و نام درست اندام ها در بدن اطلاع دقيقي نداشتن ) نمي دانم چرا اينقدر زيبا و دوست داشتني به نظرم رسيدي ، اگرچه من اون موقع با آيدا دوست بودم !!! ( البته دوست دوست هم كه نه ....!! فقط چند بار ... ) ولي در اون مهموني با اينكه همش دستم لاي خشتك آيدا بود به تو فكر مي كردم !!! آيلار عزيز من تو را مثل خواهرم دوست دارم ( فقط با كمي تفاوت ، كه اون هم زياد جدي نيست !!! به زودي فرقشو مي كنم توي چشمت .... اگه خدا قبول كنه ) آيلار عزيز هرگز عمراً هيچ دختري براي من به اندازه تو با ارزش و اهميت نبوده و نيست .و من تا آخرين لحظه ي عمرم فقط به تو فكر مي كنم (مخصوصاْ شب ها ) آيلار ! آيدا با برخوردهايش من را خيلي كوچك كرد ... حيلي ... خيلي ... ( اونقدري كه الان توي جيب جا ميشم ) راستش را بخواهي فكر ميكنم دوستي من با آيدا از همون اول اشتباه بود چون اگر مي دانستم او مي خواهد مرا اينقدر كوچك كند هرگز با او دوست نمي شدم (لااقل نامرد نكرد اول بزرگش كنه بعد كوچيكش كنه ) .... و تا نيم ساعت اين عزيز برادر همچنان اس ام اس اون برادر رو براي دوستش قرائت مي كرد و من همچنان در تحير احمقانه ام غوطه مي خوردم كه چطور ممكن است اين همه مطلب عميق و عاطفي و گاهي هم سكسي - عبادي رو با اس ام اس ارسال كرد ؟؟!!!!!!! در پايان دومي به اولي گفت :(خب ديگه مردشور هر دوي شما رو ببرن) پاشو بريم عزيزم ! فكر ميكنم خيلي خسته شدي ... اولي ( آيلار ) : آخ كمرم ...!!! دومي :آخ بميرم من ...مي خواي برات ماساژ بدم ؟؟؟ بيا زودتر بريم خونه ..!!!! و بعد چند تا عشوه شتري بين اولي و دومي رد و بدل شد ، بطوري كه حتي هر احمقي مي توانست حدس بزند كه اين دو با هم خواهر هستن و نه هيچ چيز ديگه اي !!! كما اينكه رئيس جمهور عزيز و مهر پرور ما هم در دانشگاه بلاد كفر گفته بود كه ارتباطات جنسي اونجوري نداريم توي ايران ... چه برسه به اينجوري !!! نكات اخلاقي : با توجه به اينكه نسيم مهرورزي كل كهكشان را فرا گرفته و به طبع آن در راستاي افزايش مهرورزي ،ميزهاي كافي شاپ ها به هم نزديك شده اند از مشتريان گرامي خواهشمند است ضمن حفظ حجاب كه همه چيزمان است ، از گوش دادن به حرفهاي ميز بغلي خودداري نمايند . با توجه به اينكه نسيم مهرورزي دولت عدالت گستر به دست تواناي نيروي انتظامي و گشت هاي ارشاد در خيابان ها آغاز به وزش نموده ، قدر اين كافي شاپ ها را بدانيد و كمك هاي جسمي ، روحي ، جنسي و نقدي خود را به حساب شماره ۱۵۱۵ بانك ملي واريز نمائيد . در هنگام كوچك كردن يك مرد به عواقب آن نيز كه ممكن است گريبان گير شما يا هم نوعانتان گردد توجه فرمائيد .هرگز يك مرد را طوري كوچك نكنيد كه ديگر بزرگ نشود !!! با توجه به آغاز طرح جمع اوري اطلاعات اقتصادي خانوارهاي كشور و احتمال بيكلاه ماندن سر خيلي ها و محروم شدن از مبالغ چشم گير ، از كليه خواهران و برادران مسلمان خواهشمنديم به جاي خواندن مطالب اين وبلاگ هرچه سريعتر نسبت به پر كردن فرم پرسشنامه ( با توجه به راهنماي پشت آن ) اقدام نمايند . والسلام + نوشته شده در یکشنبه 1387/05/13 10:35 توسط اوستا پورمزد |
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/03 16:7 توسط اوستا پورمزد |
بازم همون دوره ی بی سواتی قربونه اون حرفای عشق لاتی قربونه اون مخلصتم فداتم قربونه اون من خاك زیر پاتم قربونه اون حافظ روی تاقچه قربونه حسن یوسف تو باغچه قربونه مردمی كه مردم بودن اهل صفا، اهل تبسم بودن قربونه اون دوره ی پر دماغی قربونه اون تصنیف كوچه باغی قربونه دوره ای كه خوشبختی بود تار سیبیلا چك تضمینی بود مردای ناب و اهل دل نداره شهری كه بوی كاه گل نداره بوی خوش كباب و نون سنگك عطر اقاقیا و یاس و پیچك بوی خیاره تازه توی ایوون تو سفره ای پر از پنیر و ریحوون بوی خوش كتاب های كاهی تو امتحان كتبی و شفاهی قدم زدن تو مرز خواب و رویا خدا، خدا، خدا، خدا،خدایا حرفای گریه دار نمی پسندین؟ می خاین یه جك بگم كمی بخندین؟ خوشا به حال اونكه تو محلش هوای عاشقی زده به كلش كسی كه قلبش اتصالی داره می دونه عاشقی چه حالی داره + نوشته شده در سه شنبه 1387/05/01 13:28 توسط اوستا پورمزد |
|