![]() | Pierre - Killer | ![]() |
| ||
![]() | Found at bee mp3 search engine | ![]() |
|
وقتی گریبان عدم
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/26 18:48 توسط اوستا پورمزد |
جوانان چرا؟ یا تن تن در تبت را ممنوع الچاپ کنید. از آنجایی که مبارزه با بدحجابی هم مثل حراج کیف و کفش و صید ماهی، فصلی شده و از آنجایی که تن تن در تبت شلوارش را توی پوتین اش کرده بود چون سرد بود و از آنجایی که یک روز یک نفر در اهواز می رفت و یک نفر به او گفت: چرا آستین کوتاه پوشیده ای؟ و او پرسید: شما به روح اعتقاد داری؟ و آن دومی گفت: چه ربطی داره؟ آره. و اولی گفت: آخه. ...تو روحت، گرمه. و از آنجایی که ندانستن عیب نیست بر آن شدیم تا به برخی سوالات جوانان در این سر سیاه زمستان پاسخ بدهیم: 1. اینجانب مدتیست با دیدن چکمه حالی بهم دست نمی دهد، قبلا با دیدن دمپایی یک چیزهایی در خودم حس می کردم و یک طورهایی می شدم. آیا اینکه من نسبت به چکمه بی احساس شده ام علت مادرزادی دارد یا با دوا درمان حل می شود. لطفا مرا راهنمایی فرمایید. جواد 18 ساله پزشک جوانان: دوست عزیز! شب ها میگو و پیازچه را در زعفران سرخ کرده، میل کنید. صبح ها هم ورزش و تفکر کنید. به زودی با دیدن نیم بوت به عرعر خواهید افتاد. موفق باشید. 2. جوانی هستم بیست ساله که مدتیست عاشق یک پالتو پوست ایتالیایی شده ام که به قول شاعر، مسلمان نشنود کافر نبیند. دوهفته است شب ها خوابم نمی برد، وزنم را با واحد مثقال می سنجند و روزی سه بار خودکشی می کنم. بگویید چه کنم. در ضمن بیکارم، چشمم ناپاک است و اعتیاد مختصری هم دارم. پزشک جوانان: دوست عزیز! هرچند شما تمامی شرایط ازدواج را دارید ولی بهتر است دندان روی جگر گذاشته و ده سالی صبر کنید تا پالتوی موردنظرتان از قیمت بیفتد و شما بتوانید آن را از سمساری به ثمن بخس خریداری نمایید. این ده سال را مطالعه بفرمایید البته به جز این کار آخری مارکز که برایتان در حکم سم است. 3. دخترعمویی هستم چهارده ساله. مدتیست شلوارم را که روی چکمه ام می اندازم گِلی می شود. بگویید چه کنم. پزشک جوانان: 1. توی گل و شل لی لی بازی نکنید. 2. در روزهایی که هوا کمی تا قسمتی ابری است از خانه بیرون نروید. 3. ایراد از چکمه است. 4. شلوارتان گلی بشود مهم نیست مواظب باشید عصمت تان گچی نشود. 4. سرباز وظیفه قلیدون علی آبادی هستم. دو روز است به دلیل اینکه شلوارم را توی پوتین کرده ام در بازداشت به سر می برم و از نعمت خوردن ساچمه پلو محرومم. سوالم این است که آیا پس از طی دوران محکومیتم ساچمه پلو برای سلامتی ام خطری ندارد یا نه. پزشک جوانان: با توجه به انشا و دست خطی که از شما دیدم هیچ خطری شما را تهدید نمی کند. هرچه دادند بخورید. 5. خواهری هستم بیست و یک ساله. از جریان های کم فشاری که از دریای مدیترانه عازم شهر ما شده اند عاجزانه تقاضا دارم بارشان را جایی نازل کنند که مردمانش زمستان ها چکمه به پا می کنند و تابستان ها دمپایی لا انگشتی. پزشک جوانان: منو سننه! 6. پالتویی هستم مارکدار که دختری هوسباز مرا به جای مانتو تنش کرده است. از آن روز دچار یاس فلسفی شده ام و رنج می برم. بگویید چه کنم. پزشک جوانان: این دوست عزیز متاسفانه ننوشته اند چه سایزی هستند برای همین کاری از دست ما ساخته نیست. این بار که تن ات کرد خودسوزی کن جانم. 7. جوانی هستم چهل ساله و در کار آزاد به سر می برم. لباس شنای دوتیکه! و لباس زیر که نمی توانم بفروشم، چکمه و ضد یخ هم که ممنوع شده بگویید چه کنم. پزشک جوانان: دوست عزیز! فکر کنم نامه تان اشتباهی از بخش جوانان زیر آفتاب آمده به بخش ما. ولی مهم نیست من جواب می دهم: فست فود بزنید فقط فراموش نکنید روی در ورودی بنویسید: از پذیرفتن خواهران چکمه پوش معذوریم، کفش کنی صد متر بالاتر دست چپ. 8. بوتی هستم آسیب پذیر با مارک کفش ملی و صد رحمت به چکمه های قصاب ها و کارواشی ها. در فصل بارندگی مطمئنم که در اولین چاله غرق خواهم شد. ظاهر قناسی دارم و سازنده ام حوصله نداشته دورم را صاف بدوزد. زبانم عینهو زبان پلنگ صورتی بیرون می افتد. بندم را اگر محکم بکشند پاره می شود و پاشنه ام به گوزی بند است و به چسی پیوند. می خواستم بدانم آیا من هم برای مردان جوان خطری به شمار می آیم یا نه؟ پزشک جوانان: دوست عزیز! همین که خودت می گویی بوت و به گناهت آگاهی خودش کافیست. اما این مردها را خوب نمی شناسی. آنها به کفش های میرزانوروز هم رحم نمی کنند. خودت را با گل و لای استتار کن. زودتر پاره شو جوری که تعمیر نشوی. ورزش و مطالعه را قطع نکن، موفق خواهی شد. 9. فروشنده ای هستم که از بس تابستان ها چکمه فروخته ام و زمستان ها صندل، دو شخصیتی شده ام. بگویید چه کنم. پزشک جوانان: به شما زندگی در نیمکره ی جنوبی را پیشنهاد می کنم. فقط به آنجا هم که رسیدید ورزش را فراموش نکنید. 10. همسرم از دیروز که روی پولیور و ژاکت و مانتویش پالتو تنش کرد دچار گرمازدگی شده. چه کنم؟ پزشک جوانان: از فرصت به دست آمده نهایت استفاده را ببرید و به یاد داشته باشید زندگی همین استفاده از فرصت هاست. در ضمن شما استثنائا به خاطر ضیق وقت می توانید ورزش نکنید. 11. دخترخاله ای هستم هفده ساله از شهرستان فیروزکوه. از دیشب که با دمپایی ابری و مانتو رفتم شش تا ده آن ورتر ماست بخرم کمی ناخوشم و هم اکنون دارم جانم را دو دستی به جان آفرین تسلیم می کنم. می خواستم ببینم با آن طرف کاری چیزی ندارید، پیغامی، پسغامی... پزشک جوانان: حالا که کار از کار گذشته ولی با همان دمپایی ابری و مانتو هم می شد ورزش کرد، می شد اسکی کرد و به این روز نیفتاد. از جوانان خواهش می کنم از آتقی عبرت بگیرند. 12. زنی هستم جوان و حتما خطاکار. هم اکنون دارم دوران محکومیت ام را به جرم حمل چکمه در صندوق عقب ماشینم در سیبری می گذرانم. از همین جا به همه ی جوانان کشورم می گویم: به خدا سرد نیست. چه کنم؟ پزشک جوانان: چه کنمِ آخرش را خودم گذاشتم چون این خواهر گرامی به دلیل شور حسینی فراموش کرده بودند. 13. پدری هستم صاحب دو فرزند که آنها را جوری تربیت کرده ام که در سرمای قطب هم از چکمه و پالتو و سایر لوازم لهو و لعب استفاده نکنند. فقط اخیرا فرزندانم به خوردن گوشت فک دریایی میلی نشان نمی دهند. خواستم ببینم کرمک دارند یا کرم دارند. منتظر پاسخ شما هستم. بابای میشکا و موشکا پزشک جوانان: به شما به خاطر داشتن فرزندان شایسته و گرمایی تبریک می گویم. به احتمال زیاد فرزندان تان از خوردن مداوم فک دریایی خسته شده اند اگر مایلید برایتان از خلیج همیشگی فارس دلفین از نوع خودکشی کرده و خودکشی شده بفرستم که میل کنید. گوشت شود به تن تان. در ضمن به آن سرکار خانوم پرنده که با شما رابطه ی سالم و پرنشاطی داشت سلام مرا برسانید. 14. جوانی هستم شصت ساله. دیشب تلویزیون فیلم جاسوسی که از سردسیر آمد را داد، در یک صحنه از این فیلم یکی با ماتحت خورد زمین و من حس کردم پسر جوان پانزده ساله ام یک جورایی شد. می خواستم مرا راهنمایی کنید که آیا بدهم او را از مردی بیندازند یا دامادش کنم؟ پزشک جوانان: پدر عزیز! شما بده خودت را یک دکتر علفی خوب و مطمئن ببیند چون با توجه به قانون بقای فضل پدر شما هم باید دیشب حالت خراب می شد، پس حتما جایی ایرادی پیدا شده، یک چکاپ بکن، ضرری ندارد. 15. می خواستم ببینم استفاده از چتر، سورتمه، شال گردن، زیرشلواری پشمی و اورکت آمریکایی اشکال دارد یا خیر. پزشک جوانان: یا خیر. شما یکی استفاده نکن، می میری؟ + نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20 18:18 توسط اوستا پورمزد |
این دود سیه فام که از بام وطن خواست....از ماست که بر ماست وین شعله سوزان که برآمد زچپ و راست...از ماست که بر ماست جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم....با کس نسگالیم از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست....از ماست که بر ماست ما کهنه چناریم که از باد ننالیم....بر خاک ببالیم لیکن چه کنیم ، آتش ما در شکم ماست....از ماست که بر ماست اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است....زین قوم شریف است نه جرم ز عیسی، نه تعدی زکلیساست....از ماست که بر ماست گوییم که بیدار شدیم!این چه خیالیست؟....بیداری ما چیست؟ بیداری طفلی است که محتاج به لالاست....از ماست که بر ماست + نوشته شده در دوشنبه 1386/09/19 15:45 توسط اوستا پورمزد |
در آبان ماه سال هشتاد و شش نشست صميمي رييس صدا و سيما با دانشجويان مستقل و غيور برگزار شد: دانشجوي يک (مستقل – مبارز): آقاي ضرغامي! مردک خجالت نمي کشي؟ اين چه تلويزيونيه! همه اش فيلم هاي مستهجن، بنده خودم در اين ماه رمضان شاهد بودم هر کانال يک سريال مبتذل پخش مي کرد مثلا ميوه ي ممنوعه . بنده خودم چند تار موي خانوم هستي رو شاهد بودم. پس کو اون جلوه هاي انقلابي؟ شما بايد پاسخگو باشيد. دانشجوي دو (مبارز – مستقل): با تشکر از محضر رياست سازمان صدا و سيما من مي خواستم عرض کنم که آخه آقا از اون ريشت شرم کن. حيا کن. صدا و سيما رو رها کن. اين چه جور تبليغ ارزشهاست، ما هر روز شاهد فجايع اخلاقي تازه اي در برنامه هاي اين سازمان هستيم اخيرا ديده شده مجري مرد با مجري زن شوخي مي کنه! واقعا قبيحه! من شرم دارم نام ببرم از فجايع ديگر ولي ما در گذشته هم شاهد چنين حرکت هايي بوديم مثلا عروسک گردان زن دست اش را مي کند در داخل يک عروسک که پسر است پسر نامميز هم نيست اگر بود يک چيزي تازه خيلي هم مي فهمد مثلا کلاه قرمزي. متشکرم. دانشجوي سه (مستقل – عدالت خواه): جناب آقاي ضرغامي بنده مي خواستم از مطالبي چند پرده بردارم: 1. پشت پرده ي سريال هاي شما فساد بيداد مي کند، من خودم ديدم کارگردان مرد با منشي صحنه ي زن حرف مي زند. 2. پشت پرده ي سريالهايتان را خودتان رويتان نمي شود نشان بدهيد و بنده سي دي اش را از ميدان وليعصر نبش بازار کيش تهيه کردم به قيمت بيست هزار ريال که بسيار هم تحريک کننده بود. 3. پشت پرده ي فيلم هاي شما زني که در فيلم نقش مريم مقدس را بازي مي کرده روسري اش را برده تا اينجا عقب، نه تا اينجا. 4. اخيرا ديده شده که هنرپيشه هاي زن سريالهاي تلويزيوني شب ها با شوهرانشان مي خوابند، فيلمش هم در بازار موجود است، تا کي ما بايد شاهد چنين حرکت هايي ضداخلاقي باشيم؟ به راستي چرا؟ 5. جناب آقاي رييس! حجم برنامه هاي غير اخلاقي و مثبت هجده سال شما به حدي رسيده که اينجانب پيشنهاد مي کنم برنامه هاي شبکه ي مرحومه ي فخيمه ي اسپايس پلاتينيوم يا مولتي ويژن ها که به تعداد شبکه هاي سراسري خودمان هستند خريداري و پخش شود که به نظر اين حقير آموزنده تر از برنامه هاي شما مي باشند. ( به بنده اشاره مي کنند وقت کم دارم) خلاصه 6 -7-8-9- به راستي چرا؟ دانشجوي چهار (عدالت خواه – مستقل): دوستان به قدري زر زدند که جا براي روضه ي بنده نگذاشتند من فقط مي خواستم به وجه امپرياليستي سازمان اشاره کنم که به عقيده اين جانب و ساير همسنگران اين رسانه کاملا در چنگال امپرياليست و صهيونيست قرار گرفته و حتا براي کالاهاي خارجي که سازندگانش يهودي هستند تبليغ مي کند مثلا اين وگا سينماي خانگي من خودم اطلاع دارم يکي از کارگران شيفت شب خط توليدش از سران صهيونيست است که آنجا با لباس و ريش و کلاه مبدل کارگري مي کند. به نظر من شما گندش را از سي ان ان هم بيشتر درآورده ايد. ممنونم از وقتي که به من داديد. دانشجوي پنجم (کاملا عدالت خواه – کاملا مستقل): آقاي رييس! تا کي حمايت از سرمايه داري؟ تا کي تبليغ چيپس و پفک که نمي توان از آن گذشت. سازمان تا کي مي خواهد ملعبه ي دست حجره دارها و مرفهان بي درد اجتماع باشد؟ چرا در تبليغات شما اثري از تبليغ چسب زخم، دواگلي، جوراب پاره، پشتي و آفتابه به چشم نمي خورد؟ نکند فردا شاهد آن باشيم که صدا و سيماي ما تبليغ تيغ ژيلت کند آن هم از نوع سه تيغه و توربو اش! با سپاس و امتنان فراوان. دانشجوي ششم ( کاملا مستقل – کاملا قاطي): تعارف بسه! آقاي رييس! چرا در ايام جشن هايتان برنامه هاي عزاداري را پخش نمي کنيد؟ چرا برنامه ي نود، نود دقيقه است؟ چرا در مسابقه هاي فوتبالي که شما پخش مي کنيد بازيکن ها به هم فحش مادر مي دهند مگر حضور بانوان در ورزشگاه ممنوع نيست؟ چرا شما از برنامه ي شب هاي برره حمايت کرديد که حتا در نامش هم از لغت موهن شب استفاده کرده و شما خود مي دانيد در شب چه فجايعي به وقوع مي پيوندد: مجري زن با شوهرش مي خوابد، بازيگر مرد دست خواهرش را مي فشارد و حتا اخيرا مادران هنرپيشه فرزندان ذکور خود را بغل مي کنند، چرااااااااااااا؟ ( در اينجا حنجره ي دانشجو و گوش صدابردار همزمان جر مي خورند.) در پايان اين نشست صميمي دانشجويان مستقل و معترض چماق هاي خود را بيرون کشيده، از ديوارهاي ساختمان جام جم بالا رفتند و پس از يک درگيري مختصر سازمان صدا و سيما را اشغال کردند، کارکنان و رييس سازمان 1440 روز بازداشت شدند که در اين مدت براي خالي نبودن عريضه از هر شش شبکه تصوير ثابت گل و زنبور عسل هاچ که رويش نشسته بود با مارش عزا ( موسيقي فيلم بري ليندون کوبريک) پخش شد. + نوشته شده در شنبه 1386/09/17 13:7 توسط اوستا پورمزد |
چرا ما نوبل نگرفتيم؟ يا چه مي شد اگر... 1. دليل اصلي اينکه ما ايراني ها تا به حال در هيچ رشته اي نوبل نگرفته ايم چيست؟ (توضيح: صلح رشته نيست يک وضعيت است وضعيت خوبي هم هست.): الف. چون سوئد از زمان هخامنشيان به اين طرف با ما لج است. ب. چون اگر هم مي دادند ما نمي رفتيم بگيريم. ج. چون دنيا چشم اش را به روي پيشرفت هاي علمي و ادبي ما بسته براي همين هم هست که بشريت اخيرا هيچ پيشرفتي نداشته. د. چون نوبل را به رشته هاي فيزيک، شيمي، پزشکي و ادبيات مي دهند نه به وزنه برداري. 2. ما با اين پيشينه ي فرهنگي هنوز نوبل ادبيات را نبرده ايم چون... الف. زمان حافظ ديناميت نبود و تونل را با دندان مي کندند. ب. هدايت زود خودکشي کرد، بايد يک کم ديرتر اين کار را مي کرد. ج. مردم دنيا تنبل اند و نمي روند فارسي ياد بگيرند. د. بيشتر برندگان نوبل ادبي بالاي هفتاد سال سن داشته اند ولي به خاطر آلودگي هوا و عدم توجه به ورزش همگاني معمولا نويسنده هاي ما با وجود امکاناتي که برايشان فراهم شده به شصت سالگي هم به زور مي رسند. 3. کسب جايزه ادبي نوبل توسط يک ايراني باعث مي شود... الف. انفجاري در جامعه ي ادبي رخ دهد و همين تتمه ي اديب و شاعر و نويسنده هم که مانده اند شل و پل شده و به سراي باقي بشتابند. ب. انفجاري در جامعه ي ادبي رخ دهد و تصادفا يک چاه نفت در بازارچه کتاب ميدان انقلاب کشف شود. ج. انفجاري در جامعه ي ادبي رخ دهد و مسووليت آن را القاعده به عهده بگيرد. د. هيچ انفجاري در هيچ جامعه اي رخ ندهد و مردم به افتخار بازي استقلال – پرسپوليس در هفته هشتم ليگ هشت تن تخمه آفتابگردان بشکنند. 4. فرض کنيد امروز آقاي ميم.دال.الف بالاخره بعد از بيست سال نامزد بودن جايزه ي ادبي نوبل را برده باشد، فردا تيتر يک روزنامه هاي صبح و عصر کدام گزينه است؟ الف. يک مقام آگاه در امر ترافيک: با راه اندازي قطار شهري، ترافيک تهران از زمان فتحعليشاه هم روانتر خواهد شد. ب. نتيجه تجديد نظر در حکم شهلا جاهد ظرف سه هفته و دو روز و سه ساعت آينده اعلام خواهد شد. ج. هنرپيشه ي معروف که شکل يک خواننده ي معروف است: تکذيب مي کنم، من تا به حال بيشتر از شش بار ازدواج نکرده ام. د. امروز نتيجه ي بازي فينال جام حذفي در کميته ي انضباطي اعلام نمي شود! 5. نسبت جايزه ي نوبل به وضعيت چاپ و نشر و تيراژ و کتابخواني ما مانند نسبت... الف. نان شب است به سفره ي خالي. ب. دمپايي چيتاي... بيتاي...چيکيتاي (يخ کني با اين تبليغ!) پاره است به کوير نمک. ج. بمب اتم است به هيروشيماي بعد از انفجار. د. جايزه ي کن است به آگهي هاي بازرگاني صدا و سيما. 6. با توجه به عادات پسنديده اي که ما ايراني ها در هر صنفي داريم در صورتي که يک هموطن بعد از سالها رنج و مرارت و توسري خوردن و گشنگي بالاخره برنده ي نوبل ادبيات شود... الف. در هر جمع دو نفره به بالايي غيبت اش را نمي کنيم چون گناه است، ولي صفات بدش را با صداي بلند مي گوييم. ب. آن را کار انگليسيا مي دانيم با آن چشم هاي چپ شان. ج. در حال لپه پاک کردن پشت چشم نازک مي کنيم و مي گوييم خدا شانس بده! د. بعد از چند ماه کاشف يه عمل مي آيد که آقا از روي دست يک نويسنده ي گمنام نروژي کپي مي کرده و حتا زيرشلواري پايش هم مال خودش نيست. 7. اگر آلفرد نوبل ايراني بود... الف. هفته اي يک بار خبر عدم اعطاي جايزه ي نوبل در سال جاري به علت عدم تامين بودجه و نبود اسپانسر اعلام و روز بعد خبر اعلام شده تکذيب مي شد. ب. همينگوي خودش را از فرط نااميدي در گرفتن جايزه ي نوبل و بعد از اينکه تغيير تابعيت اش براي صدمين بار پذيرفته نشده بود مي کشت. ج. هرکدام از وراث نوبل يک وصيت نامه ي رسمي و قانوني رو مي کردند که در هيچکدامشان آلفردِ مادرمرده اشاره اي به تشکيل بنياد نوبل و جايزه و اين دري وري ها نکرده بود. د. فوقِ فوقش يک کوچه ي بن بست را به نامش مي کرديم. 8. فرض کنيد شما نويسنده اي هستيد که برنده ي جايزه ي نوبل شده، شما هم به شدت به بخش بي ارزش و مادي جايزه اميد بسته ايد بلکه بتوانيد با پولش در شهرک راه آهن آپارتماني را پيش خريد کنيد به همين منظور... الف. براي گرفتن گذرنامه به اداره گذرنامه مي رويد مي گويند به پستخانه برويد، به پستخانه مي رويد مي گويند بايد به دولت الکترونيک برويد به آنجا مي رويد مي گويند فکر کرديد اينجا سوئد است؟ فردا شش صبح بياييد. ب. چون مي دانيد بعد از چند بار تعويض طلا ديگر طلايي نخواهيد داشت خيال خودتان را راحت مي کنيد و طلاهاي زن تان را مي فروشيد و بليط هواپيما مي خريد، فردا صبح اش چون نرخ جهاني طلا مثقالي يک سنت گران مي شود و ما هم همه چيزمان مطابق با پيشرفت هاي روز دنياست طلا گرمي دو هزار تومن رشد قيمت پيدا مي کند. ج. در جاده ساوه که به سمت فرودگاه در حرکتيد تاکسي پنچر مي شود، متوقف مي شويد، اشرار به سرتان مي ريزند، دست و پايتان را مي بندند و يک هفته در يک گاوداري شما را مورد آزار و اذيت قرار مي دهند، بعد از يک هفته که شما را از ماشين پرت مي کنند بيرون با استقبال همشهري ها روبرو مي شويد که از عدم دريافت جايزه توسط شما در اعتراض به افزايش گازهاي گلخانه اي به خود مي بالند و هرچه مي گوييد به علت آزار و اذيت نمي توانيد قلمدوش کسي برويد هيچکس گوشش بدهکار شما نخواهد بود. د. گزينه هاي الف و ب و جيم و همسرتان در حمايت از عمل انسان دوستانه اي که انجام داده ايد شما را به قتل مي رساند. + نوشته شده در شنبه 1386/09/17 13:3 توسط اوستا پورمزد |
از آنجايي که با تعليق فوتبال ايران موجي از غم و اندوه جامعه ي چمني بازها، فحاش ها، سياوش ها، عربده کش ها، داربي پرست ها، تخمه آفتابگردان شکن ها، صنف ميني بوسرانان خط انقلاب – آزادي، مجمع دلالان و ترانسفرکاران عضو جنبش عدم هرگونه تعهد و هوشنگ نصيرزاده نويسنده ي کتاب چگونه قوانين و تبصره هاي فيفا را نوشتم و خيلي هاي ديگر را فرا گرفت، آزمون چهار گزينه اي زير براي روشن شدن افکار عمومي برگزار مي شود: 1. فيفا ما را تعليق کرد چون... الف. ما توانستيم به انرژي هسته اي دست پيدا کنيم و انرژي هسته اي همان فوتبال است و فيفا همان آژانس است و بلاتر همان دکتر البرادعي خودمان است که لهجه اش را عمل کرده. ب. سپ بلاتر جد اندر جد صهيونيست است و ايشان شب ها با کلاه و ريش مبدل در جمع هاي صهيونيستي شرکت مي کند. ج. ما فيفا و کل جهان را تحميق کرديم. د. عرب ها در کار ايران موش دواني کرده اند به جاي اينکه موش ها را بگيرند، کباب کنند و بخورند. 2. پس از تعليق، فوتبال ايران به چه شکل درخواهد آمد؟ الف. مخلوط معلق سوسپانسيون ب. امولسيون ج. مخلوط معلق فوتبال محلات در زمين هاي خاکي د. مخلوط معلق خود گوزي و خود خندي عجب مرد هنرمندي! 3. از ميان گزينه هاي زير کدام گزينه بيشتر از سايرين شيفته ي تعليق است؟ الف. آلفرد هيچکاک ب. بن همام ج. بهرام شفيع د. محمد دادکان 4. در صورت گِل گرفته شدن در و پنجره هاي فدراسيون فوتبال چه گروهي بيشترين سود را خواهند برد؟ الف. تيم ملي قطر چون در کهکشان راه شيري فقط ما مانع قهرماني آنها بوديم که حالا نيستيم. ب. صهيونيست جهاني و عمله بناهاي آنها ج. مجمع روساي برکنار شده و استعفا داده ي فدراسيون فوتبال د. مادران فوتباليست ها 5. فدراسيون يونان هم پيش از اين يک بار با چنين محروميتي روبرو شده... الف. چون يوناني ها به کل منکر هولوکاست هستند. ب. چون يوناني ها سابقه ي دوستي چند صد هزار ساله با ايرانيان دارند. ج. چون معاون نخست وزير يونان حتا در خواستگاري رفتن يا نرفتن اعضاي تيم ملي فوتبال اين کشور دخالت مي کند. د. چون مربي يونان اتوره هاگل است که آلماني است و پدربزرگش در آشويتس متصدي کوره بوده و در آن مي دميده. 6. FIFA مخفف چيست؟ الف.Federation of Iran Football Aversion ب. Federation of Islamic republic Football Aversion ج. Federation of Israel Football Association د. Federation of Illegal Football Association 7. خوش تيپ ترين، ورزشکارترين و خبره ترين رييس سازمان تربيت بدني کشور در طول تاريخ دو هزار و ششصد ساله کدام گزينه ي زير است؟ الف. دکتر قلي آبادي ب. پروفسور تقي آبادي ج. استاد ولي آبادي د. مهندس علي آبادي 8. به زودي بيکارترين فدراسيون کشور کدام گزينه خواهد بود؟ الف. فدراسيون راگبي روي يخ ب. فدراسيون پنگوئن سواري در امواج خروشان ج. فدراسيون وزنه برداري د. فدراسيون فوتبال 9. در ايران يک رييس فدراسيون از چه طريقي ممکن است کارش را از دست بدهد؟ الف. برکنار شود. ب. استعفا بدهد. ج. اول برکنار شود و بعد استعفا بشود. د. استعفا بدهد بعد از چهار ماه برکنار شود و بعد از شش ماه استعفا بشود. استثنائا ه. همه ي اعضاي تيم ملي به جز يک نفر اشتباهي دوپينگ کنند، بعد گندش دربيايد، فدراسيون محروم شود، از جيب ملت چهارصد ميليون تومان بي صاحب بروند زير قرض، به طرف بگويند استعفا بدهد بگويد نمي دهم، برکنارش کنند نرود، از در بيندازنش بيرون از پنجره داخل شود، تويي قفل در ورودي فدراسيون را عوض کنند باز طرف نرود، يک پست بالاتر به او پيشنهاد کنند و طرف با هزار ناز بگويد باشه و بعد رو به دوربين مثل اي کيو سان يا خسرو شکيبايي تو فيلم سارا بگويد: من برمي گردم ولي در مقام بالاتر. استثنائا و. اگر طرف اسم کوچکش داريوش باشد هيچوقت کارش را از دست نمي دهد فقط يک چندسالي مي رود استراحت و بعد عين اين اسباب بازي بچه ها که ته اش سنگين تر است دوباره بر مي گردد سر جايش. 10. دادکان استعفا شد چون... الف. ما بايد سه بر هيچ مکزيک را مي برديم. ب. بايد چهار بر يک پرتغال را مي برديم تازه بايد گل آنها از نقطه ي پنالتي به ثمر مي رسيد. ج. آنگولا را که بايد دو رقمي مي کرديم. د. گزينه هاي الف و ب و جيم و بايد به جاي برانکو خوزه مورينيو را مي آورديم به جاي شاهرخي آريگو ساچي و بايد اليور کان تابعيت اش را عوض مي کرد و درون دروازه ي ما مي ايستاد جاي ميرزاپور و داورهاي سه بازيمان هم بايد به ترتيب هوشنگ نصيرزاده، غياثي و دکتر سيار مي بودند و بايد صفايي فراهاني را هم مي گذاشتند جاي سپ بلاتر و مقر فيفا را هم بايد مي آوردند علي آباد کتول و جام جهاني را هم بايد از منيريه مي خريدند و آخر سر هم رضازاده بايد جام را اهدا مي کرد به کاپيتان علي دايي. 11. نالايق ترين و آويزون ترين داريوش تاريخ تمدن ايران که بوده است؟ الف. داريوش اول ب. داريوش دوم ج. داريوش سوم د. داريوش ميم 12. با انهدام فدراسيون هاي وزنه برداري و فوتبال... الف. شاهد افزايش خريد کتاب و رونق کتابخواني خواهيم بود. ب. کشور با کاهش شديد نرخ افتخار کردن روبرو خواهد شد. ج. جوانان به رشته هاي فکري، هنري، زيبا و با اهميت ديگري مانند کونگ فو، فول کنتکت، ووشو، حرکات موزون با لانچيکو روي خواهند آورد. د. صدا و سيما با کمبود شديد پخش آهنگ ورزشکاران پيروز باشيد، رخشان چون گل هر روز باشيد روبرو خواهد شد. 13. صدا و سيما طوري خبر تعليق فوتبال ايران را پوشش داد که انگار دارد خبر... الف. کشيدگي رباط صليبي هافبک اتلتيک بيلبائو در تمرينات را پوشش مي دهد. ب. عطسه ي خواهرخوانده ي مدير باشگاه آرمينيا بيله فلد تيم مادام العمر سابق علي دايي را پوشش مي دهد. ج. ولادت دو قلوي بازيکن ذخيره ي گمنام تيم فوتبال داخل سالن را پوشش مي دهد. د. افزايش بي رويه ي پشت موي وحيد شمسايي را پوشش مي دهد. 14. از آنجايي که تيم فوتبال ما ديگر نمي تواند در مسابقات بين المللي شرکت کند... الف. بايد با ساير کرات ارتباط برقرار کرده و تيم مان را به مسابقات فراکروي و حتا فرامنظومه اي اعزام کنيم. ب. براي اينکه فيفا نفهمد، تيم فوتبال کشورمان را به نام ديگري به مسابقات اعزام کنيم مثلا تيم ملي پارس جنوبي يا تيم ملي جمهوري اسلامي ونزوئلا. ج. بايد تمامي مسابقات برون مرزي تمامي رشته هاي ورزشي و غير ورزشي را تحريم کنيم در اينصورت جهانيان از ديدن ريخت همراهان تيم هاي ملي کشورمان محروم مي شوند. د. هر استان به نام يک کشور نامگذاري شود و ليگ برتر را تبديل به ليگ قهرمانان اروپا کنيم که عقده اي نشويم حالا کيفيت بازي ها به درک! 15. براي رفع محروميتِ ايران بايد... الف. فيفا هرچه سريعتر اساسنامه ي خود را تغيير دهد. ب. سپ بلاتر به زبان خوش استعفا دهد تا مهندس برکنارش نکرده. ج. پيتر ولاپان و بن همام کت بسته تحويل نيروي انتظامي شوند تا عقب وانت در شهر چرخانده شوند. د. همه موارد فوق 16. گند تاريخي فدراسيون فوتبال يادآور کدام بيت زير است؟ الف. شبکه سه ورزش داره/ واسه جوونا ارزش داره. ب. هرکي به گل دست بزنه/ شاپره نيشش مي زنه. ج. اي يار! اي يگانه ترين يار! چه مهربان بودي وقتي دروغ مي گفتي! د. ديدي آن قهقهه ي کبک خرامان حافظ/ که ز سرپنجه ي شاهين قضا غافل بود. 17. کليشه: فوتبال مانند زندگيست پس... الف. همانطور که فيفا نتوانست ما را تعليق کند شوراي امنيت هم نمي تواند ما را تحريم کند. ب. يکي بر سر شاخ بن مي بريد / خداوند بستان نظر کرد و ديد. (اين گزينه با سوال قبلي مشترک است.) ج. کوفي عنان هم مثل سپ بلاتر به نف گرفته يه بشکه نف گرفته. د. به قول مايلي کلنگ: همه چيزمان به همه چيزمان بايد بيايد. + نوشته شده در شنبه 1386/09/17 12:54 توسط اوستا پورمزد |
حالا حالا که همه چيز... حالا که همه چيز... دوست داشتن هم ارزاني خودتان نوشتن هم ارزاني خودتان حالا که همه چيز... خاطره هم ارزاني خودتان آن گذشته ي پاره پوره هم ارزاني خودتان حالا که همه چيز... اين نوک سوزن غرور هم ارزاني تان سيانور هم ارزاني تان طناب مفت هم ارزاني تان هر حرف عاشقانه اي که فلاني گفت هم ارزاني تان حالا که همه چيز... هر همخوابگي داغ ارزاني تان حتا عشق من به کلاغ ارزاني تان ديوار چين ارزاني تان لويي فردينان سلين ارزاني تان غروب هاي آبان ارزاني تان يک لقمه نان ارزاني تان حالا که همه چيز... تاريخ هفت هزار ساله ارزاني تان همان نواله ارزاني تان - که شاملو مي گفت - حالا که همه چيز... پس پروست هم ارزاني تان هرچي کثافت که رسيده از دوست هم ارزاني تان حالا که همه چيز... پاسارگاد هم ارزاني خودتان تمام افتخارات قوم ماد هم ارزاني خودتان سد سيوند ارزاني خودتان ابولي خرت به چند؟ ارزاني خودتان حالا که همه چيز... تخت جمشيد ارزاني خودتان رستوران فريد ارزاني خودتان آن زني که بيست سوالي مي پرسيد ارزاني خودتان اميد هم ارزاني خودتان حالا که همه چيز... وزن و قافيه ارزاني تان ...شعر کافيه ارزاني تان تعداد خواننده ارزاني تان سلطان محمد خربنده ارزاني تان کامنت هاي تشکر و سپاس ارزاني تان رفقاي آس و پاس ارزاني تان گذشته ارزاني تان اين کارا زشته ارزاني تان شفاعت يک فرشته ارزاني تان حالا که همه چيز... ديگر نعمت سکوت ارزاني تان قوي ترين ...شعر طبيعت: تار عنکبوت ارزاني تان دختري زير درخت توت ارزاني تان حالا که همه چيز... تمام موفقيت هاي آتي ارزاني تان تمام اين زندگي نباتي ارزاني تان راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست ارزاني تان آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نيست ارزاني تان يه دل دارم تو سينه که گرم و آتشينه ارزاني تان زندگي همينه ارزاني تان شش روز هفته کار ارزاني تان آن جمعه ي نکبت بار ارزاني تان حالا که همه چيز... فاضلاب ارزاني تان لذت گوز بعد از چلوکباب ارزاني تان نمايشگاه کتاب ارزاني تان بوي ابدي قورمه سبزي ارزاني تان مي دوني، تو خيلي مي ارزي ارزاني تان وزارت جهاد کشاورزي ارزاني تان حالا که همه چيز... سودهاي کلان ارزاني تان سوراخ فلان ارزاني تان قله ي مون بلان ارزاني تان اس ام اس هاي جنسي ارزاني تان خيلي ممنون، مرسي ارزاني تان حالا که همه چيز... معطلي توي پيتزا پاشا ارزاني تان آمار فحشا ارزاني تان فتوحات خشايارشا ارزاني تان ابراهيم ميرزاپور ارزاني تان خوشگذراني در دبي به زور ارزاني تان اينهمه وفور ارزاني تان دبيرستان البرز با تمام زمين هاي اطرافش ارزاني تان جنيفر لوپز تا زير نافش ارزاني تان از آن آويزانِ هميشه طلبکار ، کافش ارزاني تان حالا که همه چيز... مصاحبه هاي محسن نامجو ارزاني تان درياچه ي قو ارزاني تان اشکنه هاي عفت ارزاني تان نفس کشيدن به خفت ارزاني تان حتا حتا نفرت هم ارزاني تان يک چرت پرکابوس ارزاني تان افتخار سرودن مرا ببوس ارزاني تان هر پتياره اي با سگ ملوس ارزاني تان حالا که همه چيز... چهارشنبه سوري هاي کاربيت و دارت ارزاني تان عشق هاي زاقارت ارزاني تان نظرات مشعشع رولان بارت ارزاني تان اتوبوس هاي قراضه ي وليعصر - شمشيري ارزاني تان جايزه ي ادبي گلشيري ارزاني تان صفحه ي آگهي هاي همشهري ارزاني تان نکنه با من قهري ارزاني تان معشوقه هاي اسقاط ارزاني تان دوستان چت و قاط ارزاني تان حالا که همه چيز... بوي خوش زن ارزاني تان صداقت به قدر ارزن ارزاني تان عرق با خيار و ماست موسير ارزاني تان درک دردناک بواسير ارزاني تان حالا که همه چيز... باشد بگوييد از چيزي حسابي سوخته ام باشد چه خياليست! من که روحم را در ازاي شنيدن دو ساعت ...س پرت در هفته به شيطان فروخته ام. + نوشته شده در شنبه 1386/09/17 12:50 توسط اوستا پورمزد |
من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانهی مهمانکش روزش تاریک که به جان هم نشناخته انداخته است: چند تن خواب آلود چند تن ناهموار چند تن ناهشیار... + نوشته شده در جمعه 1386/09/16 10:25 توسط اوستا پورمزد |
حکايت شعري که سروده نشد. زندگي بي عشق چه آسان! چه ايمن! چه......کم فروغ! + نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/15 12:48 توسط اوستا پورمزد |
بچه عنکبوت چرا گريه مي کنه؟ (کودکانه+۱۸) يه کرمي بود، يه سيبي بود + نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/15 12:45 توسط اوستا پورمزد |
فرار از تله 1 فيلم هاي ايراني دو دسته اند يکي آنهايي که به قصد خنداندن بيننده ساخته مي شوند و يکي آنهايي که بيننده را مي خندانند و آدم شک مي کند با اينهمه فيلم مسخره و خنده دار چرا مردم ما باز هم افسرده اند، شايد دارند تمارض مي کنند. 2 سيروس الوند با سي سال سابقه ي فيلمسازي شاهکاري را ترکمان زده به نام تله که الحق صد و سه دقيقه آدم را مي خنداند. يک آدم با معرفت پيدا نشد وقتي اين فيلم روي پرده بود به ما بگويد برويم ببينيم و از افسردگي درآييم يا برايش تبليغ کنيم و اين فرصت از دست رفت. من مانده ام اگر الوند سي سال فيلم نمي ساخت و مثلا توي بازار بار مي برد يا چمن ورزشگاه آزادي را کوتاه مي کرد ديگر قرار بود چه فيلمي بسازد. 3 بازيگران فيلم کي مي خواستين باشن: امين حيايي، محمد رضا گلزار، بدل گوگوش، باباي زيزي گولو، ياسمنگولا و البته سيروس ابراهيم زاده. وجود امين حيايي که براي هر فيلم از وجود دوربين حياتي تر است، گلزار که جايش اگر يک مجسمه بذارن و مثل ليوبي در افسانه ي سه برادر دهانش هم باز و بسته نشود خيلي فرق نمي کند، باباي زيزي گولو که اصلا معلوم نيست توي فيلم هايي که بازي مي کند چه کاره است فقط از يک سمت وارد کادر مي شود، يک تيکه ي لوس مي پراند و از سمت ديگر بيرون مي رود، ياسمنگولا خانوم که واقعا چه انرژي اي خرج اين فيلم کرده و سيروس ابراهيم زاده هم که جزو آکسسوار فيلم هاي الوند است و الوند براي رفاقت هم که شده هميشه يک نقش تخمي براي او کنار مي گذارد. 4 و اما فيلمنامه، که فيلمنامه نويس اش براي اينکه ريا نشود اسمش را نه در تيتراژ اول آورده و نه در تيتراژ پاياني: سکانس اول عروسي گلزار با يک دختره شکل جغد. گلزار يک دکتر روانپزشک است، (چقدر هم بهش مياد! يک عينک از گردن آويزان کرده تا خيلي بيشتر شبيه شود. بابا گلزار! تو همينجوري هم خيلي شبيه دکترايي نکن اين کارهارو.) دختر جغده بد دل است. وسط عروسي يک دختري زنگ مي زند به گلزار که من به خاطر تو قرص خوردم و مردم. ديالوگ قشنگ: گلزار: شوخي نکن. دخترخودکشيه: همه چيز شوخيه، زندگي، عشق، مرگ. (واي زندگي! الهي موش کور بخوردت!) سکانس دوم بوق بوق کردن و عروس کشون. دخترها در ماشين کناري گلزارينا کف مي زنند و شعار مي دهند: داماد دوستت داريم! داماد دوستت داريم! (جل الخالق! مگه استاديومه!) در اينجا بين جغد بد دل و پزشک مهربان ديالوگي خشنگ رقم مي خورد: جغد بددل( با اشاره به دخترها که دارند به خاطر گلزار پستان به تنور مي چسبانند.): اينا رو خبر کردي پزشونو به من بدي؟ گلزار: اينا رو خبر کردم پز تو رو بهشون بدم. ( الوند دوستت داريم! الوند دوستت داريم! اگزوز خاور، شير سماور...! ببخشيد قافيه نداشت.) سکانس سوم عروس و داماد در حجله. چند سبد گل در خانه است که از طرف همه ي دخترهاي تهران و بلکه ايران فرستاده شده اند. گلزار با اشاره به آنها رازي را فاش مي کند: اينا گل اند. (نه بابا!) عروس بددل: اينا گل نيستند، خارند تو چشم من. (من واقعا موندم. طرف فيلمنامه نوشته يا شعر بندتنباني سروده.) گلزار همه ي گلها را پر پر مي کند. جمله ي دختره که تو ...ش عروسيه با يک عشوه ي خرکي ( بيماران قلبي و عروقي اين را نخوانند. اگر خواندند هم خونشان گردن خودشان.): وقتي عصباني ميشي خوش تيپ تر ميشي ها. هه! هه! هه! (خنده ي نخودي دختره و احتمالا سکته ي قلبي تماشاچيان مادرمرده.) در همين حين دختر خودکشيه دوباره زنگ مي زند و مي ريند به شب وصال و گلزار مهربان مي رود او را مي رساند بيمارستان. سکانس چهارم نريشين دختر خودکشيه که صداش به صداي شيپورچي گفته تو نيا که من هستم: فرشاد عزيزم! وقتي اين نامه رو مي خوني شايد مرده باشم شايد زنده، بدنم شايد سرد باشه شايد گرم... ( خيلي نامه احساسيست و پر از عدم قطعيت و زبان من قاصر است. بايد خودتان بشنويد تا حالش را ببريد.) بعد دختره به هوش مي آيد و يک مقدار اداي پس از خودکشي در مي آورد که من کجام، کي منو آورده اينجا و از اين مزخرفات براي وقت کشي و بعد گلزار نصيحتش مي کند و مي رود خانه. زن گلزار با يک قيافه اي که انگار مريلا زارعي باشد که تويش ريده باشي مي گويد: تو که اهل مشروب و اين چيزها نيستي؟ گلزار: خلاف من فقط سفر است اون هم با شما. (واي خلافکار! واي باني و کلايد! تو که ما رو کشتي!) سکانس پنجم دختر خودکشيه خيلي بي ربط (فکر کنم با پادرمياني الوند) يک دسته گل مي خرد و مي رود دم خانه ي دکتر گلزار و لو مي دهد که شب زفاف، گلزار رفته پيش او. خيلي صحنه ي رئال و زيباييست و از منطق بسيار بالايي برخوردار است. سکانس ششم و هفتم و هشتم ياسمنگولا که اصلا معلوم نيست چه کاره است و آدم گاهي فکر مي کند ديده يک گروه فيلمبرداري اند، آمده يک سلام عليکي کند برود، به جغد بددل مي گويد بايد گلزار را امتحان کنند و يک دختر مکش مرگ ما و دلبر را بفرستند سراغ او. (مکش مرگ ما و دلبر نص صريح فيلم است و بنده بي تقصيرم.) جواب زن بددل: بازي خطرناکيه! (اوه! اوه! هيجان اصلا داره بيداد مي کنه. بابا فکر قلب مام باشيد.) حالا دختر مکش مرگ ما کيه؟ بدل گوگوش که امين حيايي سگ نگهبان و عاشق فداکارشه. بدل گوگوش در اوج مکش مرگ مايي داره طناب مي زنه. امين حيايي هم از مشک خانوم داره فيلم برمي داره، لابد تماشاچي هم بايد يک کارهايي بکند. سکانس نهم مکش مرگ ما ميره مطب دکتر. جوري دعوا راه ميندازه و ميره تو که يک دفعه بيننده فکر مي کنه داره يک نمايش از بچه هاي پيش دبستاني مي بينه. (بعد اين کارگردان ها فرداش ميان ميگن چرا فيلمهاي ما رو نمي فرستين کن. آخه اين فيلمها رو که جشنواره ي کن سولوقون هم راه نمي دن چه برسه به کن. (بازي با کلمات به شيوه ي فيلمنامه نويس فيلم تله.)) ديالوگ فلسفي: گلزار مهربان و انساندوست (در حالي که عين روانپزشک ها با دسته ي عينکش ور مي رود): گفتين ديالوگ پس معلومه که اهل فيلم و سينمايين؟ مکش مرگ ما ( قيافه شکل کنفوسيوس): سينما نمي رم، چون تنها نيستم، همه با هم بليط مي خريم همه هم به يک قيمت. من از اينکه همه رو با يک بليط عين هم کنن بيزارم. (فقط مي توان گفت خدا به آنهايي که ديده اند صبر و به آنهايي که نديده اند توفيق عطا کند.) آخ آخ داشت يادم مي رفت. گلزار که به هيچ قيمتي حاضر نيست به زن فداکارش خيانت کند رو به مکش مرگ ما: خانم الان به منشي مي گم براتون پرونده تشکيل بدن. مکش مرگ ما: مگه مجرمم که برام پرونده تشکيل بدين. ( واي! چه زيبا! اين ايهام ها چقدر خشنگن. آدم واقعا مي مونه فيلمنامه نويس اينارو از کجاي خشتکش درمياره. آهاي هاليوود! آهاي آکادمي اسکار! آهاي گولدن گلاب! فيلمنامه نويس اين فيلم حيف شده تو اين کشور، بياين ببرينش.) سکانس دهم تا صدم امين حيايي لاو مي ترکاند براي مکش مرگ ما، مکش مرگ ما دام پهن مي کند براي گلزار، جغد بد دل به تناوب هي شک مي کند به گلزار هي مطمئن مي شود. باباي زيزي گولو لاو مي ترکاند براي ياسمنگولا. ياسمنگولا براي زن هاي يائسه فال قهوه مي گيرد و آنها هم از دوره هاي ورق شان حرف مي زنند.( خدا اين زن هاي يائسه ي پوکرباز را از سينماي ما نگيرد.) اين وسط معشوقه هاي سنگدل فقط فکر رساندن عشاق هستند و عشاق هم هي پياده راه مي روند تا باد به کله يا يک جاي ديگرشان بخورد. تا سرانجام: جغد بددل با گلدان مي زند تو مخ مکش مرگ ما. امين حيايي گلزار را مي تيغد و به مکش مرگ ما مي گويد خفه شو و با چاقو او را مي زند، مکش مرگ ما هم با چاقو امين حيايي را مي زند تا آدم بدهاي بيشعور به دست خود به سزاي اعمال ننگين شان برسند. امين حيايي هم دل و روده اش را که بيرون ريخته جمع مي کند و کل يک باغ را تلو تلو خوران مي رود تا بيفتد توي حوض و اينجوري سينمايي تر شود و يک دفعه ياسمنگولا از پشت چمن ها درمي آيد و توي سرش مي زند و اشک مي ريزد که هر قلب حساسي را به درد مي آورد و خدا نصيب نکند. در اينجا صداي وحشتناک خواننده که به داريوش تو فرياد زير آب گفته تو برو بوق بزن تماشاچي را از جا مي پراند که اين شعر نغز را دارد در آفتابه مي خواند: آجستيم و واجستيم تو حوض نقره جستيم... که سروده ي خود آقاي الوند است. خاطره: چند سال پيش آقاي الوند در يک مصاحبه گفتند خيلي در جواني شعر مي سرودند ولي به دليل تقدسي که براي شعر قائل بودند هيچوقت آنها را چاپ نکردند. حالا کم کم داره دليل تقدس معلوم ميشه. الوند جان! چاپ کن عزيزم تو چيت از عباس کمتره، خيلي هم شعرت قشنگ بود فقط بايد مي دادي به کامران و هومن بخوانند نه به اين يارو پاواروتي. بيت خشنگ پاياني از سيروس جان که قسم خورده بوده در اين فيلم به هر هفت هنر تر بزند: وقتشه بلند شي، قد خيال من شي/ قد بکشي تا خورشيد، وقتشه مال من شي. (آقايون دس! خانوما رقص!) پايان
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/13 15:19 توسط اوستا پورمزد |
|